تبليغاتX
شعرهای شیشه ای

سلام.به وبلاگ من خوش اومدین.امیدوارم ازش خوشتون بیاد و نظر یادتون نره.

 

پیراهن آسمان را چنگ زده صبح

کوزه ی ماه می شکند

باران نور جاری می شود

من و تو امشب

زیر این قطره های نیمه شبی

دو گیاه وحشی

پیوند خورده و ترد

دو نعمت زیبای خدا هستیم

ستاره ها

همچون سکه هایی ته جیب شب

میدرخشند

خورشید سنگی ست

 که تو درون آب انداختی

تا دریا

طعم ساحل را بچشد

باران

مثل کودکی بازیگوش

آویزان شده

از شانه های شهر

تقصیر باد نیست

این چشمان من است

که روسری روز را

 کنار زده . . .


پ.ن: استرس امتحانات و كنكور...

پ.ن2: دعا كنيد برام لطفا...

پ.ن: ممنون كه هستيد و عذر كه كم هستم...

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:41 نويسنده مهتا |

سكوي سنگي

گلوي باران را مي برد

و

ابرها هم چنان

دستان آسمان را

پنهان مي كنند

 

 ***************************

سلام

آذوقه ايست كه

روي لب هايت پنهان مي كنم

يادت باشد

روز مبادا روزي ست

كه از همه چيز بريده ام

+ تاريخ جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:59 نويسنده مهتا |

فقط واسه خودم بمون فقط واسه خودم باش

گذشته ی غمگین من یکی مثل تو کم داشت

می خوام وقتی اشک می ریزم فقط واسه تو باشه

دلم می تونه واسه تو از خودمم جدا شه

این حس اعتماده که تو رو واسم نگه داشت

وقتی تو هستی نمی شه به دنیا دیدِ بد داشت

تو از همون فاصله ام به داد من رسیدی

نمی تونی انکار کنی که عشقم و ندیدی

می خوام با تو عوض بشم می خوام مثل تو باشم

این حس ِ وابستگی نیست که بتونم جدا شم



+ تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 20:38 نويسنده مهتا |

شب با دهان پر حرف می زند و دریا

از ساحل ریز نقش تنت لقمه می گیرد

من از انتهای قار دهانم

چند تکه آینه می شورم و از پله های باد بالا می روم

یکی از انگشتان عشق 

در دستان ماست 

مثل کلیدی که درون علف های سبز 

باد می خورد 

شکل خانه ای کاه گلی است شانه هایمان 

وقتی باران ببارد 

ریزش می کنیم در آغوش هم 

قاصدکی درون موهای تو پنهان می شود و من  

کمد های اتاقت را

خالی می کنم از شمع های سوخته 

روی لب های تو 

کتابی خوانده شد 

از فرداهای زیبای ما

انگشتان من 

امتداد رگ های توست 

با دهان تو حرف می زنم

تا سپیده پیدایمان نکند 

حرف های آجری نسیم

از روی دیوار خانه ام 

فرو می ریزد توی حوض

ماهی ها می خزند به دستان خدا

هیسسسسسسسسس

بگذار عشق نداند 

که دستش را خواندیم...


+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 18:33 نويسنده مهتا |

 

از این خیابونا ی دور از این روزای تلخ

اگه می تونی برگرد برو سمت تابستون

زیر این لامپ کم نور تو این هوای سرد

من و فراموش کن از عشقم دور بمون

از این خونه صدایی دیگه بیرون نمی ره

تنهام بزار عزیزم با این سکوت ترسناک

روی تخت سپیدم هیچ کوچه ای نمونده

رو کاناپه می خوابم با این چشای نمناک

از پس چشمای من نگاه تو معلوم نیست

توهم اذیت می شی با اینهمه خودخوری

برف میاد و می دونم به چتر عادت نداری

نمی شه دیگه رقصید رو زمین سرسری

شاخه ی موهای تو تو دست من میمیره

این لبخند و می زنم تا حس کنی آزادی

در این خونه بازه از وقتی که خنده رفت

فرقی نداره چرا می خوام ببینم شادی  




سال نو مبارک 










+ تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 11:47 نويسنده مهتا |


نام تو

ستاره ای در دهان شب است

که نفس هایم

تکه هایش را

جارو می کند آرام و پنهانی

نام تو

گل سرخی است

روی لباس برف

 که لکه خونی می نماید 

بر کتف کوه

نام تو

غلط املای کودکانه است  

که معلم کلافه و عصبانی

سرنوشت تورا

درون دفتر نمره

حک می کند

 نام تو

سیب سبزی است در بازار

قل می خورد از درون زنبیلی و

کودکی گرسنه ای را

سیر می کند

نام تو را

نوازنده ای چیره دست

 با ویولونی ناکوک

در میدان شهر

درون گوش های عابران

سرفه می کند...


+ تاريخ جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 15:28 نويسنده مهتا |

 

صبر کن خورشید بیرون بیاد تو تاریکی تنهام نزار

من از تاریکی می ترسم سر به سر چشمام نزار

چه فرقی داره اشک من تو چشمای تو پیدا شه

بغضم می تونه تو گلوم بغض هزار ساله باشه

خودم می دونم که اگه تصمیم بگیری زود می ری

مسمم و قاطع می گی که از دست من دلگیری

عشق من هیچ وقت نتونست قلب تو رو قانع کنه

حتی ازم یه درخواست معمولی و ساده کنه

اشکای من واسه تو یعنی بیش از حد احساسی

تونستی یه دیوار سخت بین ما دو تا بسازی

هنوزهم دستام خالیه با حس اینکه با توهه

عابرِ این سرمای سخت یه جسم توی یه پالتوهه

خودت و خالی کن از اشک حالا که تو دلت پره

این حسی که به هم داریم عاشقی نیست تحمله

ای کاش بخوابم و دیگه تا آخرش بیدار نشم

دارم می رم تا که ازت بیشتر از این بیزار نشم

همیشه احساس من و گم کردی تو غبار غم

دلتنگ نمی شم چون هیچ وقت نبودیم ما کنار هم

+ تاريخ سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 20:14 نويسنده مهتا |


رستنی ها کم نیست ... من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست من و تو کم گفتیم 

مثل هزیان دم مرگ از آغار چنین درهم و برهم گفتیم

دیدنی ها کم نیست من و تو کم دیدیم

بی سبب از پاییز جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق روی دار قالی

بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیمممممممممممممممممممممممممممممممممم

خواندنی ها کم نیست من و تو کم خواندیم

من و تو ساده ترین شعر سرودن را در معبر باد

با دهانی بسته واماندیم...................


پ.ن : من وتو کم بودیم...واقعا کم بودیم...

پ.ن: فرهاد مهراد و ترانه هاش رو می پرستم

پ.ن: و ادامه ی دلتنگی از آن حرف  هاست که می دانم از آن حرف هاست که می دانی...




+ تاريخ سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 12:46 نويسنده مهتا |
و مهلا می نویسد:


ویترین های شهر مثل چشمانم سرخ

کوچه ها مثل قلب تو شلوغ

بچه نیستم اما دلم می خواست 

یک عروسک می خریدی برایم حتی به دروغ...



ولنتاین است و من 

به خودم تبریک می گویم

نه ولنتاین را

تولد چندباره ی تنهاییم را....


برچسب‌ها: ولنتاین, تنهایی
+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 13:16 نويسنده مهتا |
 سلام...این خط خطی جدیدمه...نمی دونم چجوریه...قابل تحمل هست یا نه اما بر خلاف سایر خط خطی هام یه دور تصحیحش کردم...

از باران تو بر می گردم...

هوا در آلودگی غبارها

تن می شوید

نخ رویا رها می شود 

از کلاف ذهن خسته ام

امروز با همان دستانی که

در غبار تابستانی رشد کرد

و در جیب های تو آرام گرفت 

مشت چشمانت را باز می کنم

با ذهنی خالی از فکر های بکر شبانه

برای جیک جیک های سکوت دانه ی اشک می ریزم

از باران تو بر می گردم و دیگر 

برگ سبزی در دستانم نیست 

که بالکن خانه ام را 

روشن کند 

با یقینی شکست خورده 

که از حقیقت شوخی های تو 

پای می شوید

سر به سر با بغض دم کرده ای

خیابان ها را می ترسانم

از این  همه نبودن

ابر های سپید بر موهایم گره می خورند

و کلاغ ها

از لابه لا ی موهایم

با پروازی سپید شکن

آسمان را می شکافند

دیوانگی همچون کودکی نوپا و بازیگوش

می کشد پیراهنم را

سمت نیکت دودی آن روزها

که در شلوغی ناایمن شهر

خلوتگاهی بود برای خودش

در حصار نوبننیاد خاک

جوانه می زد عشق

و خورشید 

کاسه ای از نور را

به دستانمان می داد

و گل ها بر خط بلوغ تو رشد می کردند...

آرامش بود که با پالتویی بلند 

رد می شد از کنار خانه یمان

با تصویر نور

آن مهمان بامزه و ناخوانده 

که در چادر ابر 

دخترکی می نمود

بی شرم و بازیگوش

پای نهاده بر کومه های خوشبخت 

از باران تو بر می گردم

صدای برخورد حلب های فرسوده ی نور

قلبم را می چکاند از چشمانم

باد سینه خیز و فلج

خورده ریز های لبخند را

جمع می کند از  زیر پاهایم...

گیج از بخشندگی درد...

سربلند از حسرت ژرف 

از باران تو بر می گردم...


+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 19:28 نويسنده مهتا |